مثل امروز میرحسین موسوی، مثل آن شخصی است كه نه برادری خود را ثابت كرده نه ادعای ارث و میراث دارد. سخنان، نوشتهها و مواضع برخی فعالان سیاسی، دوستان و همكاران را میبینم كه چگونه به راحتی آخرین نخستوزیر ایران را یك اصلاحطلب به تمام معنا میدانند، حیرت میكنم كه این برادری از كجا بر آنها اثبات شده است؟!
از دوم خرداد 76 به این سو كدام قول و عمل میرحسین بوده كه حاكی از همراهی او با جریان اصلاحات و مطالبات تاریخی مردم ایران بوده باشد؟ اگر معدود اظهارنظرات او در اعتراض به توقیف فلهای مطبوعات و درعینحال وابسته خواندن دكتر عبدالكریم سروش را نادیده بگیریم كه نه این و نه آن.
نقش و حضور میرحسین در حل و فصل بحرانهای هر 9 روز یك بار چه بود؟ موسوی در 18 تیر كجا بود؟ در ماجرای قتلهای زنجیرهای چه موضعی داشت؟ آن هنگام كه سعید حجاریان را زدند، كجا بود؟ در برابر نظارت استصوابی و ردصلاحیتها چه میگفت؟ موضعش در قبال خروج طرح اصلاح قانون مطبوعات از دستور مجلس با حكم حكومتی چه بود؟ و فراوان پرسشهای دیگر از این قبیل ....
این البته به معنای هل دادن او به جبهه مقابل نیست كه بیشك اگر برخی اخبار غیررسمی درباره نقش نخست وزیر سالهای جنگ در اتخاذ رویكرد جدید دستگاه عمومی دیپلماسی ایران در موضوع پرونده هستهای پس از آغاز به كار دولت نهم كه موجب تحمیل هزینههای غیرقابل توصیفی بر كشورمان شد را جدی نگیریم (یا لااقل اینگونه به خودمان القا كنیم)، موسوی قطعا در تمام یك دهه اخیر با جریان اقتدارگرای كشور همراهی نداشته است.
میرحسین اگرچه نخستوزیر دهه 60 كه یادآور محدودیتهای سیاسی و اجتماعی گسترده است، بوده اما وجهه اقتصادی و سپس ایدئولوژیك او در سیاست خارجی باعث شده كه كسی او را نماد برخوردها و بگیروببندهای آن سالها نداند. اما نكته آزادهنده اینجاست كه موضع او در برابر تمام آن محدودیتها، دقیقا همان سكوتی است كه در تمام سالهای اصلاحات و تا امروز ادامه داشته است.
اما آیا اقتدارگرا نبودن و زاویه شخصی میرحسین با برخی مقامات ارشد نظام، شرط لازم و یا حتی كافی برای اصلاحطلب خواندن اوست؟ آیا میتوان گفت میرحسین چون آن نیست این است؟ آیا میتوان با برگ میرحسین به جنگ اقتدارگرایی یا حداقل به سوی آزادیخواهی رفت؟
این شائبهها آنگاه تقویت میشود كه به یاد داشته باشیم چراغی كه این روزها از سوی برخی نمایندگان دستگاه قدرت خطاب به موسوی برای نامزدی در انتخابات سبز شده، نه از حب او كه از بغض خاتمی است كه اقتدارگرایان كاندیداتوریش را از اصلاحطلبان جدیتر گرفتهاند.
(گزارشم در كارگزاران در این خصوص)
میرحسین موسوی برخلاف همسرش كه در سالهای اصلاحات خواهری خود با جریان و تفكر اصلاحطلبی را به زیبایی نشان داد، هنوز نتوانسته یا نخواسته برادری خود با این اندیشه و جریان را در عمل اثبات كند. اگر قرار باشد كه خاتمی در انتخابات حاضر نشود و میرحسین وارد این عرصه شود (كه قرائن و شواهد عكس این فرض را حكایت میكنند)، موسوی زمان زیادی برای اثبات اصلاحطلب بودن خود ندارد.
از مواضع اقتصادیش بگذریم كه گفتوگوی اخیرش نشان داد انتظار تغییر تفكر میرحسین دراینباره انتظاری عبث است، موسوی باید شفاف بگوید كه در 30 سالگی انقلاب اسلامی چه موضعی درباره حقوق بشر، آزادی بیان، عقیده، مطبوعات و فعالیت احزاب دارد. موضع ایدئولوژیكش درباره سیاست خارجی و به طور مشخص جهان غرب چه تغییری كرده. در برابر اقتدارگرایی اقتدارگرایان و فشارها بر دانشجویان و فعالان جامعه مدنی چه موضعی دارد. تفسیرش از آزادی انتخابات چیست. و بسیاری موارد دیگر كه بیتردید سكوت درباره آنها نشاندهنده اصلاحطلبی نیست.
اینگونه است كه پیش از اثبات برادری میرحسین، اصلاحطلب خواندن او نه حقیقی است و نه عملی؛ اگرچه نخستوزیر محجوب و محبوب سالهای جنگ هرگز ادعای ارث و میراث نداشته است.
