تبليغاتX
بوی خاک - اوه برادر کجایی
قفل یعنی كلیدی هست

 

برادرم!

اینجا راحتتر می‌توانم با این نام خطابت کنم؛ برادرم! می‌دانی چرا؟ چون آن خنده بازارهایی که همواره با بهراد مهرجو، محمد رهبر، آرش راهبر و بقیه بچه‌ها در تحریریه راه می‌انداختی، اجازه نمی‌داد "برادرم" خطابت کنم. می‌دانی چرا؟ چون من هم با خنده‌های تو می‌خندیدم برادر،‌ در صدای آنها غرق می‌شدم. چون آنقدر می‌خندیدیم که همه چیز یادمان برود، ‌تا فراموش کنیم که اصلا برای چه می‌خندیم! اینجوری راحتتر می‌خندیدیم؛ یادت هست؟ اینجا با تو راحتترم برادرم!

برادرم!

این چند روز که "خبر" را شنیده‌ام، حال دیگری دارم. آنقدر در این چند وقت حالی به حالی شده‌ام که نمی‌توانم بفهمم این حس و حال چیست؟ اما می‌دانم که حالم خوب نیست. اصلا حالم خوب نیست برادرم. جای خالیت را با تمام وجودم احساس می‌کنم. یاد خنده‌هایت، یاد مهربانی‌هایت، یاد آن یاری‌های خالصی که در حق همه روا می‌داشتی، یاد آن درددل‌هایی که با هم داشتیم و یاد خیلی خوبی‌های دیگرت که نمی‌گذارد حالم خوب باشد.

برادرم!

"غربت" چگونه است؟ حال و هوایش چگونه است؟ تو چه حالی داری؟ هنوز همانطور از ته دل می‌خندی و دوستانت را می‌خندانی؟ با حال و هوای جدید خو گرفته‌ای؟ دلتنگی‌هایت را چه می‌کنی؟ علی کوچولوی زیبایت و بنفشه مهربانت چه؟ آنها هم عادت کرده‌اند؟ یا هنوز زود است برای پرسیدن این سوال‌ها؟ کجایی برادر؟

برادرم!

اشک‌هایم اجازه نمی‌دهند درست ببینم چه می‌نویسم. هق هقم حتی اجازه نمی‌دهد درست فکر کنم که چه می‌خواهم بنویسم. برادرم، آرش جان! این چند خط را سیاه نکردم تا از خوبی‌هایت بگویم. اینجا یک جماعت برادر و خواهر داری که همه به خوبی و پاکیت شهادت می‌دهند. این چند سطر را نوشتم برادر تا فقط بگویم چقدر دلتنگتم، چقدر تحمل دوریت سخت است، تا چه اندازه بی‌تاب تکرار آن خنده‌ها هستم که تو باعثشان بودی.

برادرم!

نمی‌دانم آیا دیگر می‌توانم ببینمت یا نه؟ نمی‌دانم این ابر سیاه که آسمان آبی بالای سرمان را پوشانده بازهم اجازه می‌دهد تا خورشید به دل‌هایمان بتابد یا نه؟ آیا باز می‌شود همه با هم در تحریریه‌ای جمع شویم و آنقدر بخندیم که یادمان برود خبرها را رد نکرده‌ایم و صفحه بندی دیر شده؟ آیا باز می‌شود تو و بهراد میز بغلی سرویس سیاسی بشینید و آنقدر سر و صدا کنید که حواس همه را پرت کنید؟ می‌شود دوباره با هم صفحه‌های روزنامه‌ای را ببندیم؟ می‌شود دوباره با هم اضطراب دائم توقیف و سانسور و رنج حقوق نگرفتن را تحمل کنیم؟

برادرم!

دیدار آخرمان را خوب به یاد دارم. مگر می‌توانم فراموشش کنم؟ آنجا که با درد سخن می‌گفتی، آن هنگام که خسته بودی اما به آن اعتراف نمی‌کردی. همان موقع فهمیدم که "خبر" هایی هست اما نگفتم؛ شاید ترسیدم بر زبان بیاورمش، شاید هم داشتم خودم را فریب می‌دادم. از درد من اما با هیچکدام از این شایدها کاسته نمی‌شود. درد من درد نبودن توست و آن اضطراب‌ها و خنده‌هایی که معلوم نیست تا کی در هیچ تحریریه‌ دیگری تکرار نمی‌شوند...

 

به آرش حسن‌نیا

 

تو کجایی؟ در گستره بی مرز این جهان؟

 

نوشته شده توسط محمدرضا یزدان پناه    | لینک  |