<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوی خاک</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/</link>
<description>قفل یعنی كلیدی هست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 11:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درگذشت &quot;روحانی واقعی&quot;</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 232px; HEIGHT: 330px&quot; height=462 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://rayeman.files.wordpress.com/2009/06/montazeri.jpg&quot; width=232 align=textTop vspace=5 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگرچه &quot;ثروت&quot; همواره &quot;قدرت&quot; نمی آورد اما برخورداری از &quot;قدرت&quot; متضمن برخورداری از &quot;ثروت&quot; است.همین اصل ساده را می توان دلیل کلیدی تمام جنایت ها، فجایع و جنگ های تاریخ دانست. مردمی که برای رسیدن به &quot;ثروت&quot; دست به هر کاری می زنند و هر عمل شنیعی را مرتکب می شوند تا به &quot;قدرت&quot; برسند و هم اسباب شوکتشان فراهم شود و هم ارباب قدرتشان مستدام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بدیهی است آنگاه که دست یازیدن به قدرت، ارزش چنین ددمنشی را داشته باشد، حفظ قدرت که غالبا با خون دل به دست آمده، ارزش انجام اموری فراتر را نیز داراست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنهایی که قدرت را در دست دارند، همه چیز را در دست دارند. مقام، مکنت، شوکت، ثروت، احترام و …. این برخورداری در جهان سوم بسیار افزون تر است. کشورهای جهان سوم اغلب دارای نظام های سیاسی غیردموکراتیک یا استبدادی هستند که به سبب سرکوب رسانه های آزاد و مستقل از جانب دولت، امکان هیچگونه نظارتی از جانب روزنامه نگاران و خبرنگاران بر &quot;هسته قدرت&quot; در آنها وجود ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از سوی دیگر قدرت به سبب ذات خود این قابلیت را به بهترین شکل دارد که صاحبانش را به ورطه فساد بکشاند و این تنها نظارت نهادهای مدنی است که می تواند مانع این انحراف شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در چنین فضایی است که آیت الله حسینعلی منتظری را می توان یک نمونه و حتی استثنا در میان سیاستمداران برجسته ایران در یکصد سال اخیر برشمرد. روحانی بلندپایه ای که باارزش ترین و با &quot;قدرت&quot; ترین مقام موجود در جمهوری اسلامی را فدای دفاع از حقوق مخالفان سیاسی و عقیدتی سیستم کرد و تا پایان عمر به سبب پایمردی بر عقایدش در رنج و سختی زیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آزمونی که آیت الله منتظری آن را با نمره قبولی پشت سر گذارد، آزمونی دشوار بود که تجربه 30 سال اخیر ثابت کرده حتی گذر از آن امر آسانی نیست. آیت الله حسینعلی منتظری در زمره روحانیونی بود که هرچه بیشتر دیکته نوشت کمتر مرتکب خطا شد. با درگذشت او جنبش اصلاح طلبی ایران، یکی از بزرگترین و موثرترین حامیان خود را از دست داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://parlemannews.net/?n=6414&quot; target=_blank&gt;اعلام زمان و مکان تشییع پیکر آیت الله العظمی منتظری&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://parlemannews.net/?n=6405&quot; target=_blank&gt;زندگینامه آیت الله العظمی منتظری&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 11:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اون محمد کوچولو کجاست</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خاله فتانه تنها کسی بود که موقع تولدم کنار مادرم بود؛ یعنی همراه با مادر و پدرم اومده بود بیمارستان. دوست قدیمی مادرم بود و به همین خاطر بهش خاله می گفتیم و هنوز هم میگیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون شب سرد و بارونی شمال که از خواب بیدار شدم و دیدم مامان و بنیامین نیستند تا دو شبانه روز گریه می کردم. خاله فتانه هنوز میگه هیچ بچه ای رو ندیدم که بتونه به اندازه بچگی های تو گریه کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون موقعا خیلی متوجه نبودم چی دوروبرم میگذره ولی بعدا که بزرگتر شدم فهمیدم مامان تو اون شب سرد پاییزی، دست بنیامینو گرفته و بردتش ترکیه تا از اونجا به سمت سرنوشت خودش پرواز کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پانته آ دختر بزرگ خاله فتانه بود. فکر کنم 20 سالی از من بزرگتر باشه. حدود سال 70 بود که با مرتضی ازدواج کرد و اونم رفت آلمان. عقد غیابی انجام شد و پدرم از طرف مرتضی وکیل عقد بود. حالا شنیدم که آزاده و آنیتا هم با هر مصیبتی بود خودشون رو رسوندن آلمان تا خاله فتانه اینجا از غم دوری بچه هاش بسوزه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی دیدمش باورم نشد که این همون خاله فتانه ایه که شبهای تابستون روی پشت بوم خونه قشنگش بغل اون تاک پرپیچ و خم می خوابیدیم تا نصفه شب بارون بگیره و عین موش آبکشیده مجبور باشیم برگردیم پایین و تو اتاق بخوابیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو همین فکرها بودم که یهو بهم گفت: تو چرا اینجوری شدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جا خورد و گفتم: چجوری خاله؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: خودتو به اون راه نزن. اون محمد کوچولویی که یک کلمه حرف میزد و صد بار باهاش می خندید کجاست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یخ زدم اما فوری خودمو جمع و جور کردم و با یه خنده که سعی می کردم واقعی باشه گفتم: همینجاست خاله جایی نرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مصنوعی تر از من خنده ای تحویلم داد و گفت: برو بچه من تورو خوب میشناسم. تو کجا و اون محمد کوچولو کجا...؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خاله فتانه راست می گفت. من اینجای زندگی خودم ایستادم. حالا دیگه از اون عطر مست کننده بهار نارنج و باغ بارون زده حیاط پشتی هیچ چیز جز یه خاطره مه آلود برام باقی نمونده. اون کوچه های آب گرفته از بارون؛ جنگل های ابری و خیس؛ شیرینی های خونگی شب عید؛ ترس از انباری پشتی؛ قایم موشک های دسته جمعی؛ خونه های بالای درخت کاج؛ کرسی ذغالی گرم شب های سرد زمستون؛ عطر پوست نارنج و پرتقال روی بخاری نفتی مدرسه؛ هیچ کدوم دیگه نیستن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دل من برای همه اون روزها تنگه. برای همه اون کودکی های بارونی، اون بازی های بچگونه. دل من برای اون جاده هم تنگه؛ جاده ای که هروقت ازش می گذشتیم آسمونش سرخ میشد و آنقدر می بارید که فکر می کردم الانه که هرچی کوه و جنگل دور جاده است روی آب سوار میشن و راه میفتن سمت ما. دل من برای خوابیدن پشت شیشه عقبی اون بنز 190 قدیمی هم تنگه؛ برای اون کاغذ دیواری های نم گرفته، بوی رطوبت....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من اینجا دلم تنگه، من توی این دنیا و این زمونه اشتباهم و مجبورم به دردناک ترین واقعیت زندگی خودم بخندم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 15:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هاشمي رفسنجاني، آزادي‌خواه ديرهنگام</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امان از اين سياستمداران نابهنگام....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن‌موقع كه همه مملكت را روي يك انگشتش مي‌چرخاند، &quot;رفسنجاني&quot; بود و طرفدار بگير و ببند و غير مؤمن به توسعه سياسي. حالا كه &quot;هاشمي&quot; شده و دم از آزادي و دموكراسي و پلوراليسم مي‌زند، حريف دختر خودش هم نمي‌شود چه برسد به .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امان از اين سياستمداران نابهنگام....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 08:57:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انبساط خاطر با مرتضی غرقی و شان مک کورمک</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اواخر دولت دوم جورج بوش پسر بود. نامش را دقیقا به خاطر نمی آورم اما اجلاسی بود عالی رتبه در آمریکا با دستور بررسی مناقشات اسرائیل و فلسطین. مرتضی غرقی، خبرنگار معرف حضور واحد مرکزی خبر در نیویورک هم ذوق زده از حضور در چنین محفلی موفق شده بود شان مک کورمک، سخنگوی وقت وزارت امور خارجه ایالات متحده را راضی به انجام مصاحبه ای در حاشیه آن اجلاس کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا جایی که به یاد دارم اخبار ساعت 14 شبکه یک تلویزیون خودمان بود که این سوال و جواب 30 ثانیه ای را پخش کرد. فکر می کنید در این 30 ثانیه چه اتفاقی افتاد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غرقی همان سوال کلیشه ای تاریخی جمهوری اسلامی از دولت آمریکا را از مک کورمک پرسید: &quot;چرا آمریکا تا این اندازه {کدام اندازه؟} از اسرائیل {و نه رژیم صهیونیستی! جای این حرف ها نبود} حمایت می کند؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مک کورمک هم با همان لبخند موزیانه همیشگیش، کل این پرسش تاریخی را در یک عبارت کوتاه اما قاطعانه خلاصه کرد و پاسخ داد: &quot;آمریکا از تشکیل دو دولت مستقل اسرائیلی و فلسطینی حمایت می کند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خبرنگار فوق الذکر که انتظار چنین پاسخ غافلگیر کننده ای را نداشت، تنها توانست در جواب با لحنی که دل هر بیننده و شنونده ای را به درد می آورد، بپرسد: &quot;واقعا؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای کورمک هم بلافاصله بر حجم لبخندش افزود و فقط گفت: &quot;واقعا&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادش بخیر هرگاه این خاطره به یادم می آید کلی خاطر مبارکمان منبسط می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 10:16:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دشواری های یک عدد Enter</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر خوب بود اگه &quot;ماوس (Mouse)&quot; کامپیوترها یه دکمه هم به جای &quot;اینتر (Enter)&quot; داشت تا آدم مجبور نشه برای هر بار اینتر کردن (یا شاید اینتر زدن یا شاید هر دو)، دستش رو از روی ماوس برداره، حداقل 30 سانتی متر جا به جاش کنه، اینتر رو فشار بده و دوباره این فرآیند رو به صورت برعکس تکرار کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید هم یه همچین ماوسی تو بازار باشه و من خبر نداشته باشم. اصلا شاید ماوس خودم هم این قابلیت رو داشته باشه. هوم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 05:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نيكاراگوئه</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنده بدينوسيله مراتب سلام و احترام خود را خدمت خواننده گرامي اينجا از &quot;نيكاراگوئه&quot; ابراز مي‌دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 10:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قلمرو ملكوت</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه نگران مادرم، بدرقه هر روز من است. چشمانش با من حرف مي‌زند. پاسخ مي‌دهم: نگران نباش! من در بهشتم و به بهشت مي‌روم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسرم دستم را سفت مي‌فشارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهشت را به بها دهند نه به بهانه....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 11:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه‌های من و رامین (معاون مطبوعاتی یا تئوریسین جبهه خیر)</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8711/Images/jpg/A0608/A0608287.jpg&quot; align=right vspace=6 border=0&gt;درباره محمدعلی رامین، معاون مطبوعاتی جدید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و نگاه او نسبت به مسائل سیاسی، بین‌المللی، فرهنگی و اجتماعی، در چند روز اخیر بسیار سخن گفته شده است. شخصا این توفیق را داشته‌ام که به واسطه مسائل خبری و کاری، چند باری با آقای رامین همکلام شوم و به واسطه این همکلامی، با برخی از زوایای فکری او آشنا شوم. آنچه از این مصاحبت‌های چند باره با آقای رامین دستگیر من شده این است که ایشان نگاهی به غایت ایدئولوژیک نسبت به مسائل پیش‌گفته دارد. از نگاه رامین، کل نظام هستی بر پایه دو قطبی خیر و شر بنا شده و تقابل این جبهه‌ها با یکدیگر است که آینده بشریت و جهان ما را مشخص می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر پایه این جهان‌بینی، رامین نظام جمهوری اسلامی را نظامی می‌داند که نماینده جبهه خیر در نزاع با اردوگاه شر در عصر کنونی است و آیت‌الله خمینی و سپس آیت‌الله خامنه‌ای رهبری و فرماندهی این جبهه را بر عهده دارند. او معتقد است که نظام اجتماعی جبهه خیر، بر مبنای مکانیسم امام و امت (و نه دولت – ملت) تشکیل شده و در این نظام، پس از امام خمینی این &quot;امام&quot; خامنه‌ای است که رهبری امت در برابر جهان شر که از دید او همان کشورهای غربی یا به قول خودش استکبار و امپریالیسم جهانی هستند را بر عهده دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الزامات چنین نبردی است که باعث می‌شود از نگاه آقای رامین دایره &quot;امت&quot; فراتر از جامعه اسلامی تعریف شود. از نگاه او &quot;امت&quot; در این نزاع تمام جماعت پابرهنه‌ای را شامل می‌شود که با هر جهان‌بینی، ایدئولوژی یا دین و مذهبی، به نزاع با امپریالیسم و استکبار جهانی برخاسته‌اند و در این مبارزه خود را مطیع محض فرامین امام خامنه‌ای قرار داده‌اند. او تقابل حقیقی در جهان کنونی را تقابل &quot;اسلام و مسیحیت&quot; یا &quot;اسلام و یهودیت&quot; یا هر دین با دین دیگری نمی‌داند بلکه معتقد است که نزاع اصلی این عصر، نزاع میان &quot;خوبی و بدی&quot; یا همان &quot;خیر و شر&quot; است و صورت‌بندی این تقابل هم در اردوکشی پیش‌گفته متجلی شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از همین منظر نیز هست که &quot;امت&quot; مورد اشاره او الزاما نباید مسلمان باشند. در چنین رویارویی، تمام محرومان و مستضعفان در هر کجای جهان که به نحوی از انحا مورد استثمار و ستم امپریالیسم جهانی قرار گرفته‌اند، قابلیت پیوستن به جبهه خیر و سفیدی را دارند. فرقی ندارد این محرومان مارکسیست‌های آمریکای جنوبی باشند، یک شیعه لبنانی باشد یا یک ایرانی. تنها شرط لازم برای شرکت در این نزاع قبول رهبری جمهوری اسلامی ایران و امام خامنه‌ای در این آوردگاه است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;او معتقد است که کشتار گسترده یهودیان توسط ارتش آلمان نازی در خلال جنگ جهانی دوم، افسانه‌ای بیش نیست و برای اثبات این سخن چند سالی است که بنیادی را به نام &quot;بنیاد بین‌المللی هولوکاست&quot; تاسیس کرده. بسیاری معتقدند که سخنان احمدی‌نژاد در انکار هولوکاست تحت تاثیر اندیشه‌های رامین بیان شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رامین در نهایت اعتقاد دارد که چنین نزاع و ستیزی در پایان زمینه ظهور امام زمان را فراهم می‌کند و دولت احمدی‌نژاد و جمهوری اسلامی ایران به رهبری امام خامنه‌ای با به پیروزی رساندن جهان خیر در برابر جهان شر، مبشر این ظهور خواهند بود. البته معاون مطبوعاتی جدید وزارت ارشاد برای خود نیز در این نبرد نقشی قائل است و این نقش همانا تقویت بنیان‌های تئوریک &quot;امت&quot; و آشنایی آنها با وظایفشان در چنین شرایطی است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای آشنایی بیشتر با ابعاد این تفکر، چند سال پیش که در سرویس سیاسی سایت &quot;آفتاب&quot; مشغول به فعالیت بودم، برای نخستین بار با آقای رامین تماس گرفتم و از او خواستم تا درباره مختصات یک جامعه امام زمانی از نگاه احمدی‌نژاد گفت‌وگویی داشته باشیم. نخستین پرسشش این بود که سایت &quot;آفتاب&quot; به کجا تعلق دارد؟ من هم گفتم که این سایت نزدیک و نه زیر نظر مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام است. عنوانی که برای او یادآور نام هاشمی رفسنجانی و حسن روحانی بود، به همین علت بسیار طول کشید تا راضی به انجام این مصاحبه شود. به رامین قول دادم که به جز پرسش‌های خودم، پاسخ‌های او دقیقا همان‌گونه‌ای که خودش می‌خواهد منتشر می‌شود و پیش از انتشار گفت‌وگو نیز متن آن را با او چک خواهم کرد. حاصل این جدال دو سه روزه، گفت‌وگویی شد که در زمان خود واکنش‌های زیادی را برانگیخت و &lt;A href=&quot;http://www.aftabnews.ir/vdcenp8p.jh87vi9bbj.html&quot; target=_blank&gt;در این آدرس &lt;/A&gt;در دسترس است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگر با آقای رامین هم‌صحبت نشدم تا زمانی که تصمیم گرفتم پرونده‌ای درباره عملکرد دولت نهم در پرونده هسته‌ای برای روزنامه کارگزاران آماده کنم. تصمیم داشتم تا هم نظرات موافقان و هم دیدگاه‌های مخالفان دولت احمدی‌نژاد را در این پرونده منعکس کنم. پس از مشورت با دوستان تصمیم گرفتم تا از حامیان دولت با آقای رامین گفت‌وگویی داشته باشم. با ایشان تماس گرفتم و قصدم را با او در میان گذاشتم. در ابتدا می‌گفت وقت چنین سخنانی را ندارد و تنها حاضر است درباره &quot;راهکارهای حل و فصل مشکلات جهانی و راه‌های اداره جهان&quot; گفت‌وگو کند. به تازگی با یکی از هفته‌نامه‌های مشهور منتقد دولت که بعدا توقیف شد مصاحبه‌ای کرده بود و از نحوه انعکاس آن بسیار عصبانی بود. چند روزی طول کشید تا با این قول مجدد که عینا نظرات او را منتشر می‌کنم و با یادآوری سابقه گفت‌وگوی قبلیمان، نظرش را عوض کردم. پس از این بود که او مانعی دیگر را پیش روی من قرار داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای رامین گفت که وقتی روزنامه کارگزاران را مطالعه می‌کند هیچ تفاوتی میان آن با رسانه‌های صهیونیستی و استکباری نمی‌بیند و چون رسانه‌های غربی تکلیفشان معلوم است، آنها را به روزنامه‌ای مانند کارگزاران ترجیح می‌دهد. این بحث هم چند روزی طول کشید. نه او از موضعش دست می‌کشید و نه من حاضر بودم از خواسته‌ام کوتاه بیایم. این مجادله ادامه داشت تا اینکه رامین شرطی را برای قبول گفت‌وگو پیش روی من قرار داد که تیر خلاص را به انجام آن زد. او انجام آن مصاحبه را به این مسئله مشروط کرد که من بپذیرم روزنامه کارگزاران تفاوتی با رسانه‌های استکباری و صهیونیستی ندارد و از موضع آنها با او مصاحبه کنم. طبیعی بود که چنین شرطی برای من قابل پذیرش نبود. بعدا از چند جا شنیدم که یکی از مشاوران ارشد دولت و برخی از خبرنگاران دولتی، او را از گفت‌وگو با من و روزنامه کارگزاران منصرف کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزنامه کارگزاران بعدا توسط هیات نظارت بر مطبوعات در دولت احمدی‌نژاد توقیف شد و یکبار دیگر دوران بیکاری من شروع شد تا اینکه مدتی مانده به انتخابات ریاست جمهوری دهم به روزنامه فرهیختگان پیوستم. فضا، فضای انتخابات بود و مباحث انتخاباتی گرم شده بود. در سرویس سیاسی تصمیم گرفتیم با محوریت انتخابات، مناظره‌هایی میان حامیان و منتقدان دولت برگزار کنیم. در میان اصلاح‌طلبان مطابق معمول نام &quot;مصطفی تا‌ج‌زاده&quot; به میان آمد. با او تماس گرفتم و مانند همیشه با انرژی پایان ناپذیرش گفت حاضر است با هر کدام از حامیان دولت که آماده است مناظره کند. از این سو که خیالم راحت شد با آقای رامین تماس گرفتم. همه به این فکر می‌کردیم که مناظره تاج‌زاده و رامین چه چیز فوق‌العاده‌ای از آب دربیاید. معاون مطبوعاتی کنونی از من پرسید که طرف مناظره چه کسی است؟ نمی‌دانم چرا وقتی نام تاج‌زاده را شنید یک دفعه تن صدایش عوض شد. گفت حاضر نیست با او مناظره کند. به صراحت گفتم اتفاق جدیدی نیست و تنها نام یک نفر دیگر به لیست اصولگرایانی که حاضر به مناظره با تاج‌زاده نیستند، اضافه شد. از حرفم عصبانی شد و گفت اگر مناظره‌ای بین او با آقای هاشمی رفسنجانی یا جاسبی برگزار کنیم، در آن شرکت می‌کند. خندیدم و گفتم با هاشمی رفسنجانی و جاسبی صحبت می‌کنم و سپس به او اطلاع می‌دهم. آقای رامین هم موضوع را جدی گرفت و خیلی جدی‌تر گفت &quot;منتظر می‌مانم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمدعلی رامین، چند صباحی است که به عنوان معاون مطبوعاتی جدید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منصوب شده است. در کارنامه رامین به جز همکاری با چند نشریه ضد یهودی در آلمان هیچ سابقه مطبوعاتی به چشم نمی‌خورد. او امروز به روزنامه‌ها می‌رود و از روزنامه نگاران می‌خواهد در نقش وزارت اطلاعات یا سپاه پاسداران ظاهر شوند و به فکر حفظ امنیت نظام باشند. او البته نیت خود را از این درخواست کاملا منطقی عنوان می‌کند: &quot;اگر می‌خواهید خودتان امنیت داشته باشید باید امنیت نظام را حفظ کنید.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمدعلی رامین، امروز معاون مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 08:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اوه برادر کجایی</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برادرم! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینجا راحتتر می‌توانم با این نام خطابت کنم؛ برادرم! می‌دانی چرا؟ چون آن خنده بازارهایی که همواره با بهراد مهرجو، محمد رهبر، آرش راهبر و بقیه بچه‌ها در تحریریه راه می‌انداختی، اجازه نمی‌داد &quot;برادرم&quot; خطابت کنم. می‌دانی چرا؟ چون من هم با خنده‌های تو می‌خندیدم برادر،‌ در صدای آنها غرق می‌شدم. چون آنقدر می‌خندیدیم که همه چیز یادمان برود، ‌تا فراموش کنیم که اصلا برای چه می‌خندیم! اینجوری راحتتر می‌خندیدیم؛ یادت هست؟ اینجا با تو راحتترم برادرم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برادرم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این چند روز که &quot;خبر&quot; را شنیده‌ام، حال دیگری دارم. آنقدر در این چند وقت حالی به حالی شده‌ام که نمی‌توانم بفهمم این حس و حال چیست؟ اما می‌دانم که حالم خوب نیست. اصلا حالم خوب نیست برادرم. جای خالیت را با تمام وجودم احساس می‌کنم. یاد خنده‌هایت، یاد مهربانی‌هایت، یاد آن یاری‌های خالصی که در حق همه روا می‌داشتی، یاد آن درددل‌هایی که با هم داشتیم و یاد خیلی خوبی‌های دیگرت که نمی‌گذارد حالم خوب باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برادرم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;غربت&quot; چگونه است؟ حال و هوایش چگونه است؟ تو چه حالی داری؟ هنوز همانطور از ته دل می‌خندی و دوستانت را می‌خندانی؟ با حال و هوای جدید خو گرفته‌ای؟ دلتنگی‌هایت را چه می‌کنی؟ علی کوچولوی زیبایت و بنفشه مهربانت چه؟ آنها هم عادت کرده‌اند؟ یا هنوز زود است برای پرسیدن این سوال‌ها؟ کجایی برادر؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برادرم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اشک‌هایم اجازه نمی‌دهند درست ببینم چه می‌نویسم. هق هقم حتی اجازه نمی‌دهد درست فکر کنم که چه می‌خواهم بنویسم. برادرم، آرش جان! این چند خط را سیاه نکردم تا از خوبی‌هایت بگویم. اینجا یک جماعت برادر و خواهر داری که همه به خوبی و پاکیت شهادت می‌دهند. این چند سطر را نوشتم برادر تا فقط بگویم چقدر دلتنگتم، چقدر تحمل دوریت سخت است، تا چه اندازه بی‌تاب تکرار آن خنده‌ها هستم که تو باعثشان بودی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برادرم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی‌دانم آیا دیگر می‌توانم ببینمت یا نه؟ نمی‌دانم این ابر سیاه که آسمان آبی بالای سرمان را پوشانده بازهم اجازه می‌دهد تا خورشید به دل‌هایمان بتابد یا نه؟ آیا باز می‌شود همه با هم در تحریریه‌ای جمع شویم و آنقدر بخندیم که یادمان برود خبرها را رد نکرده‌ایم و صفحه بندی دیر شده؟ آیا باز می‌شود تو و بهراد میز بغلی سرویس سیاسی بشینید و آنقدر سر و صدا کنید که حواس همه را پرت کنید؟ می‌شود دوباره با هم صفحه‌های روزنامه‌ای را ببندیم؟ می‌شود دوباره با هم اضطراب دائم توقیف و سانسور و رنج حقوق نگرفتن را تحمل کنیم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برادرم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیدار آخرمان را خوب به یاد دارم. مگر می‌توانم فراموشش کنم؟ آنجا که با درد سخن می‌گفتی، آن هنگام که خسته بودی اما به آن اعتراف نمی‌کردی. همان موقع فهمیدم که &quot;خبر&quot; هایی هست اما نگفتم؛ شاید ترسیدم بر زبان بیاورمش، شاید هم داشتم خودم را فریب می‌دادم. از درد من اما با هیچکدام از این شایدها کاسته نمی‌شود. درد من درد نبودن توست و آن اضطراب‌ها و خنده‌هایی که معلوم نیست تا کی در هیچ تحریریه‌ دیگری تکرار نمی‌شوند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;به آرش حسن‌نیا&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tabagheh12.blogfa.com/post-25.aspx&quot; target=_blank&gt;تو کجایی؟ در گستره بی مرز این جهان؟&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 09:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>13 آبان و طنازی‌های تاریخ</title>
<link>http://booyekhaak.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این، عنوان مقاله‌ای است که پس از نزدیک به 5 ماه دوری از مطبوعات، در روزنامه اعتماد منتشر کرده‌ام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;13 آبان و طنازی‌های تاریخ&quot; را که در صقحه سوم اعتماد به چاپ رسیده، می‌توانید &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-08-13/144.htm#164505&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 08:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booyekhaak&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>booyekhaak</dc:creator>
<guid>http://booyekhaak.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
